حکایت خوک و گاو - تاریخ: 1394/5/2 ساعت: 22:37
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.کشیش گفت:بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل تعریف کنم.روزی خوک به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی. اما در ...
هدیه فارغ التحصیلی - تاریخ: 1394/5/2 ساعت: 22:40
هدیه فارغ التخصیلی  مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر ت...
منفعت رازداری - تاریخ: 1392/12/6 ساعت: 23:22
 منفعت رازداری بازرگانی راهزاردینارخسارت افتاد. پسرراگفت :نبایدکه این سخن باکسی درمیان نهی.پسرگفت :فرمان تراست ، لکن خواهم که مرابه فایده این امر، مطلع گردانی که مصلحت" درنهان داشتن"چیست ؟گفت:تامصیبت دوتانشود یکی نقصان مایه ودیگرشماتت(سرزنش) همسایه.
فرزندناخلف - تاریخ: 1392/10/26 ساعت: 16:42
 فرزندناخلف ازحکیمی پرسیدندکه فرزندناخلف چگونه باشد؟ گفت :مثل انگشت ششم  است که اگرببرنددردکندواگربگذارند معیوب باشد .
داستان پیغمبراحمق - تاریخ: 1392/8/13 ساعت: 17:51
  پیغمبراحمق مردی راکه ادعای پیغمبری می کردنزدمعتصم آوردند . معتصم گفت : شهادت شهادت می دهم که توپیغمبراحمق هستی . مردگفت : آری برای همین برقوم شما مبعوث شده ام وهرپیامبری ازنوع قوم خودباشد    
داستان کوتاه مقام قرب - تاریخ: 1392/8/13 ساعت: 17:55
 مقام قرب پادشاهی به درویشی گفت : آن لحظه که درگاه حق تعالی به مقام قرب و تجلی رسیدی وصفای باطن یافتی ، مراهم یادکن ، درویش گفت ، وقتی به   حضوردوست رسم وآفتاب جمالش برمن بتابدخودم رافراموش میکنم چگونه تورابه یادآورم ؟!
داستان سود بخشش - تاریخ: 1392/8/13 ساعت: 18:15
سود بخشش جوانی راحج فوت شده بود ، آهی کرد "سفیان ثوری " به اوگفت من تابه امروز، چهارحج کرده ام . ثواب آنها رابه تومیدهم وتواین آه راکه کشیدی به من ده . جوان قبول کرد . آن شب سفیان درخواب دیدکه به اوگفتند: سودی کردی که اگربین همه ی اهل عرفات قسمت کنی توانگرشوند.
داستان مصیبت به جای معصیت - تاریخ: 1392/8/13 ساعت: 17:53
مصیبت به جای معصیت   سعدی می گوید : پارسایی رادیدم درکناردریاکه " زخم پلنگ " ( نوعی بیماری) داشت وبه هیچ دارو خوب نمی شد . مدتها درآن رنجوربود ومدام شکرخدای عزوجل گفتی .پرسیدندش که شکرچه گویی ؟ گفت شکرآنکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی .  

برچسب‌های مرتبط

داستان های پندآموز ، داستان کوتاه | داستان کوتاه ، منفعت رازداری | داستان های کوتاه ، فرزندناخلف | پیغمبراحمق ، داستان کوتاه | درویش ، مقام قرب | سفیان ثوری ، سود بخشش ، ثواب بخشش | داستان های کوتاه ، عبرت آموز ، سعدی |